برای دقیق تر و روشن تر شدن موضوع برمیگریم به قرن 13 هجری قمری همان زمان که شخصی به نام علی محمد شیرازی ادعای نیابت و باب امام زمان(ع) را كرد، با حمایت مستقیم كشورهای سلطه طلب توانست بین مردم ایران اختلاف اندازد

لوح

و بر پایه همین حمایت ها بود كه بعد ادعای مهدویت و سپس نبوت كرد و در آخر ادعا نمود كه او خدا است و خداوند در او ظهور كرده و دورة دین اسلام به پایان رسیده است و در نهایت بر اثر واكنش علمای اسلام، در سال 1266 قمری در تبریز اعدام گردید و بعد از او میرزا حسینعلی ملقب به بهاء الله ادعای جانشینی او را كرد و گفت منم خدای عزیز كه باب مژده آمدنم را داده بود و در كتاب هایی كه نازل كرد تنها مقداری از احكام باب را نسخ كرد و پس از او پسرش عباس معروف به عبدالبها جانشین او شد.

آیتی اینگونه ادامه می دهد که الا طوطیان هند جان و ای عندلیبان گلستان گوی جانان ز چه بر بسته پر و بالید و از چه بیاد گل از آتش دل نمی نالید مگر تغنیات و رقای احدیه را بر سدره ی ناریه استماع نمی كنید و نفحات گلهای حدیقه الهی را استنشاق نمی فرمائید چگونه خاموشید و از جان نمی خروشید... الی قوله.

وای که عاشقان را این چه غوغاست هاهای معشوق را چه جلوه هویداست، هی هی این چه باده ای است كه می چشاند های های این چه جذبه ای است كه می كشاند هی هی این چه ناری است های های چه سوزنده شراری است هی هی چه عجیب آیتی [1] . است. های های غریب حكایتی است الا آخر ما قال طاب الله فاه و علی طپته عافاه مجملا زیاده از هزار صفحه كاغذ را به امثال این كلیك از اینها پر دمدمه تر و بی معنی تر اشغال و تضییع كرده است كه ما را مجال تكرار نیست اما از بیان این نكته ناگزیریم.


واما راز اینکه جناب میرزا در آن بادی امر به این گونه كلمات می پرداخت این بود كه هنوز از عراق عرب و عجم بیرون نخرامیده و سخن دیگر به گوشش نخورده و از اقطار شاسعه و انحاء واسعه جهان خبری نگرفته علم و عرفان را حصر در امثال این ادبیات پنداشته ترقی را هم در سایه ی این كلمات می دانست خاصه با اینكه دیده بود حاجی میرزا آقاسی كه هنرش فقط در ادبیات متصوفه بود به مقام صدارت رسیده این بود كه قبل از ارتفاع ندای باب میرزا از این درها وارد شده بود و عرفان بافی را برای احراز مقامات كافی می شمرد و پس از توجه به باب نیز تا چندی در همان وادیها سیر می كرد و از هفت وادی و چهار وادی یا به قول خودش (عقبه ی زمردی) قدم بیرون نمی نهاد.

دوم اینکه – تاسی جستن به طرز انشاء سید باب و احراز مقام بابیت است كه بعد از یأس از احراز مقامات درباری به عنوان تصوف و استغراق در دریای بابیت چاره جز این نمی دید كه بر رویه ی باب سخن گوید لهذا مدتی هم مشق آیات كرد و نگارشاتی از قبیل (علاما عالما علیما متعلما علوما مستعلما اعلاما معلما تعالیما منعلما تعلما استعلاما اعلماما اعلما اعلیما معلوما) را متصدی شد و تا اوائل ورود عكا یعنی در مدت شش هفت سال كه در ادرنه و اسلامبول و طی طریق بود این طریقه متداول بلكه تا چند سال هم در عكا باز رویه ی منشا آتش چندان تغییری نكرده و تنها چیزی كه بر آنها اضافه كرده بود جستن تعبیرات و كلمات باب بود كه در هر كلمه ی از آن كلمات مهمله هر چه به نظرش می رسید برای اهمیت مقام خود تأویل و تفسیر نموده گاهی به عربی و وقتی به فارسی به هم می بافت و نزد اتباع می فرستاد و اتباع ازل یا متوفقین در بیان را طعنها می زد كه با این آثار مصرحه چرا به من نمی گروید مثل اینكه در مقامی دو هزار و یكسال مذكور در كتاب بیان را كه مطابق عدد مستغاث میقات ظهور من یظهر قرار داده شده تعبیر بنه یا نوزده سال می كند و پسرش عباس افندی یك دلیل مضحكی هم برایش جسته می گوید باب وقایع یوم قیامت را كه (به خمسین الف سنة) یعنی پنجاه هزار سال در قرآن تصریح شده تفسیر بیوم ظهور خود كرد و گفت همه ی آن وقایع در آن واحد تحقق یافت و پنجاه هزار سال در دقیقه ی منقضی گشت حال ما هم میگوئیم كه دو هزار سال در بیان به فاصله ی نه سال منقضی شد و ظهوری جدید حاصل گشت!!

راستی اگر كسی بگوید هزار سال مذكور در اقدس هم به فاصله ی چند سال منقضی شد و ظهور آیتی ظهور مستقلی است كه كتاب اقدس و دین بها را منسوخ نموده و می نماید چه خواهند گفت.

 

خنده می آید مرا زین گفت زشت

كان جهنم خو زند دم از بهشت

 

سوم اینکه – مرجع مستقله و عنوان دین جدید است كه مهمترین تطورات و تقلبات ایشان است پس باید دانست كه چون عباس افندی به حدر شد رسید و مخصوصا در عكا مقیم شد كه مركز علمای اسلامی و همسایه ی مصر است و برای تحصیل اطلاعات از مراكز اروپا بهترین نقطه ای است كه دایم زائرین بیت المقدس و سیاحان اروپ و زائرین ناصری موطن مسیح از آنجا عبور می نمایند و ضمنا عباس افندی بر حسب حوائجی كه به دوائر حكومت داشت خلطه و آمیزش با مردمان مطلع كرد متدرجا فهمید كه آن نغمات تصوف و هو كشیدن و های های یا هی هی گفتن جز در معدودی از دراویش صحرا گرد از قبیل حاجی مونس مبلغ مفقود و حاجی توانگر مبلغ موجود حضرات در كسان دیگر تأثیری ندارد و نیز اشنقاقات زائده بی فایده سید باب كه از الفاظ گرفته و ایشان از او تقلید و اقتضا كرده اند هر چند در نظر عده ی قلیلی از گوسفندان - استغفر الله بندگان خدا - مؤثر افتد بالاخره مایه ی افتضاح است این بود كه باب دیگر گشود و شروع به مطالعه ی كتب نموده از هر جا تألیفی به دستش آمد كلمه ی اقتباس كرد و شاید هم اگر (به قول خودش) گرفتار بابی ها نشده و این سلسله ی دین سازی به گردنش نیفتاده بود اصلا از راه مستقیم وارد سیاست و مسائل اجتماعی می شد ولی چون گرفتار شده بود به قسمی كه از طرفی معاشش جز از كیسه ی بابیهائی كه فقط برای همین ترهات به او پول می دادند از جای دیگر تأمین نمی شد و از طرفی خائن مذهبی و وطنی و سیاسی متهم و مشهور شده بود به طوری كه به سهولت نمی توانست خود و پدر خودر ا تبرئه نماید و در آن محبس ابد راهی جز این نداشت كه این مشت گوسفندان شیرده را برای خود نگهدارد لهذا پدر را بر آن واداشت كه قدری از ترهات فاضحه بكاهد و بر بیانات واضحه بیفزاید و گاهی كلمه ی معقولی را داخل در هفوات و خزعبلات سالفه ی خود نماید و گویا مطلعین بهائی هم به این نكته برخورد كرده اند كه میگویند مقام عبدالبها از جمال مبارك سرا عالیتر است و امراز بركت وجود او استقرار یافته است!

خلاصه اینکه به طوری كه سابق هم گفتیم بها از آن به بعد به معاونت پسران خود خاصه عباس و محمدعلی شروع به حل و عقد نموده و از طرفی استعانت از افكار مریدان درجه ی اول جسته دست به دست هم دادند و این شریعت را كه عبارت است از كتاب اقدس و بعضی الواح دیگری كه بالنسبه به كلمات اولیه ی بهتر و مربوطتر است تشریع و تأسیس كردند و با وجود این دارای آن همه عیوب است كه شطری از آن در جلد اول ذكر شد و بعضی هم آقای نیكو در فلسفه ی خود نگاشته و هنوز عشری از عیوب صوری و معنوی آن بیان نشده.

در اینجا این مساله پیش می اید كه هر آدم كم عقیده همه می تواند یك نظر بلندی نسبت به انبیای صادق و كتب ایشان پیدا كند و بفهمد كه تشریع شریعت از قضایای خلقی و تدابیر بشری و مسائل شوروی نیست و هر شرعی كه از این راهها تشریع شد مثل شریعت بها مملو از عیوب و نواقص عجیبه خواهد شد و هر دوره كه بر آن بگذرد و زمامداری كه برایش پیدا شود و بر عیوب و نواقصش خواهد افزود زیرا طبعا بعضی از معایب آن به نظر زمامداری خواهد رسید كه اصطكاكهائی می كند كه به جای نفع ضرر حاصل می شود چه هر بی ادراكی هم می فهمد كه این اقدامات خالی از لغزشی نتوان بود یا در سابق عیب بوده و یا در لاحق و به عقیده ی من در هر دو - مثلا بها و عبدالبها دیدند كتاب بیان پر از اغلاط و سفسطه و عیوب است خواستند اصلاح كنند ممكن نشد بالاخره آن را منسوخ قلمداد كرده به كناری افكندند و حتی به نظر حقارت به آن كتاب و متمسكین آن می نگرند و غافلند از اینكه كتابی را كه پایه ی خدائی ایشان بر آن نهاده شده هر قدر با بی اعتنائی به آن بنگرند عاقبت معلوم می شود كه پایه خراب بوده و بنای خرابتری بر آن نهاده شده .

 یا آنكه عباس افندی دید پدرش خبط و غلطی بزرگ متصدی شده كه مال الله (مالیات بابی گری) را مرجوع به عده ی نه نفری منتخبین به اسم اعضای بیت العدل نموده و ممكن است وراث خودش بی بهره ی شوند لهذا درصدد تغییر این حكم بر آمد و در حیات خود آنها را به خود تخصیص داد پس از خودش هم اگر الواح وصایا را خودش نوشته باشد این تغییر را قولا هم متصدی شده سر دخلها را در كیسه ی شوقی افندی كرد یا آنكه فرضا شوقی افندی یك تشكیلاتی به نظرش می رسد و تغییراتی در عنوان آنها می دهد كه به نظر خودش مفیدتر می آید ولی همه ی اینها بر سر هم به مردم می فهماند كه این بنیان یك بنیان متین ابدی تزلزل ناپذیری نبوده و با همه ی شورهائی كه در اطرافش شده باز عیوبی در كار بوده كه به هیچ حل و عقلی رفع نمی شود بكله بر نواقص آن می افزاید و متدرجا به همه خواهد فهمانید كه اساسا دین نیست و كمپانی دین سازی است قضیه قضیه ی اجتماعی و برای رعایت حال بشر نیست بلكه فقط مقصود افسار كردن یك عده ای است و بس چهارم - مبادی اجتماعیه از قبیل صلح عمومی و امثاله كه مهمترین دام فریبندگی حضرات شده و ناچاریم كه در این مبحث قدری بسط كلام دهیم تا روح آن مبادی شناخته شود بعون الله تعالی چنانكه دانستیم طریقه ی بهائی ساخته دستهائی بسیاری است كه فق بها و عبدالبها در رأس آن واقع شده بودند و این است كه چون با دقت مطالعه شود دیده می شود كه در تطورات آن بین رفتار و گفتار بها و عبدالبها چندان فرقی نبوده مثلا در آن موقع كه بها هفت وادی می نوشت و درویش محمد بود و با بوق و منتشا حركت می كرد پسرش هم در نزد پسر علی شوكت پاشا تحصیل مسائل عرفانی می كرد و مكاتیبی می نوشت و این گونه شعر را شاهد می آورد.

 

(درسی نبود هر آنچه در سینه بود

در سینه بود هر آنچه درسی نبود)

 

و بالاخره عرفان می بافت و علم سینه به سینه را ترویج می كرد و چون قدری بیشتر رفتند و بیشتر با مسائل اجتماعی آشنا شدند آن وقت بود كه می نشستند و با هم مشورت می كردند كه مسائل رهبانیت مسیحی و یا قضایای ربا و امثال آنها را مطرح كنند و بنویسند كه رهبانهای ملت روح را ما امر فرموده ایم كه از انزوا قصد فضا كنند و ازدواج نمایند [2] .

اینطور می گوید که ما جهاد را نسخ كردیم و ربا را مباح ساختیم و در اواخر ایام كه با بعضی از سیاحان اروپا و امریكا ملاقات نموده تبادل افكار به كار برده خود را متمسك به ایشان می شناساندند بعضی از آن اشخاص به ایشان القاء كردند كه خوبست پاره ی مبادی اجتماعیه را داخل مرام خود نمائید تا قابل آن باشد كه در اطرافش بحث شود ولی از آنجا كه خوب بر مبادی احزاب اروپا آگاه نبودند جسته جسته كلماتی مبهم ادا می كردند مثلی اینكه بها در الواحش همین قدر اسمی از صلح عمومی و وحدت لسان برده ولی به تشریح و تفصیل آن موفن نشده و حتی به لفظ صلح عمومی هم كمتر تفوه كرده و بیشتر به عنوان صلح اكبر سخن سرائی نموده چه كه اطلاعاتش محدود بوده و گاهی یك جمله می گوید كه در كمال مضرت است برای شرق مانند همان جمله ی (لیس الفخر لمن یحب الوطن) یا آنكه ما حكم جهاد را از كتاب برداشتیم و امثال آنها.

و همین كه عباس افندی پر و بالی باز كرد خصوصا بعد از مرگ پدرش شروع كرد به تحصیل مبادی احزاب و مطالعه ی آنها و اقتباس و تألیف و حل و عقد در آن گونه مسائل بدون اینكه اسمی از مبتكرین آن مبادی برده باشد و بالاخره بعد از آنكه دارای یك كتابخانه بزرگی شده و هر جریده و مجله را دیده بود مواضعه و تبانیهائی هم با سیاحان اروپ و آمریك كرده بود (همان سیاحان كه موظف از طرف دولت بوده و هستند و برای خدمت به وطن خود مسافرت می نمایند و تبلیغات می كنند) آنگاه در هر مراسله و یا لوح خود سخنانی گوشزد كرد كه در نظر بعضی از ایرانیان بی اطلاع خاصه اتباع خودش كه از سایر ایرانیها هم چشم و گوش بسته ترند جلوه ی داشت و آنها را وحی سماوی و ساخته ی دست افندی می پنداشتند و این معنی را كسانی می توانند به خوبی تشخیص دهند كه از طرفی نوع كلمات افندی را در اوائل و تغییرات لحن ویرا در اواخر ویژه پس از سفر اروپا و امریكایش شناخته باشند و از طرفی هم آن مبادی اجتماعیه را در ممالك غرب دیده و سنجیده و جمعیت های مختلفه ی در ظل آن مبادی و لیدرهای آنها را شناخته و روح مقصود را یافته باشند.

برگردیم بر سر اصل مطلب: اگر نگوئیم همان احزاب كه این گونه مبادی صلح طلبی و نزع سلاح و وحدت لسان را عمدا برای اغفال یكدیگر یا اقلا اغفال شرقیها جعل و تأسیس كرده اند و افندی دانسته و فهمیده آنها را ترویج نموده است برای اینكه حسن خدمتی به ایشان بروز داده باشد و به كمك ایشان بتواند مقامی احراز كند اقلا می توانیم گفت كه این مبادی گذشته از اینكه مبادی چندین هزار ساله است به علاوه همیشه تئوری بوده و هیچ گاه عملی نشده و خودشان هم می دانند عملی نمی شود و اگر روزی بیاید كه بالنسبه نیران حروب تسكین یابد و بین قلوب تألیف شود فقط در سایه ی علم و تمدن است نه در سایه ی بهائیت یا دسته هائی مانند بهائی.

و اما این را هم می توانیم به طور حتم و یقین در اینجا بگوئیم كه در صورتی كه دول مقتدره ی اروپا و امریكا خیال صلح و عدالت هم نداشته باشند. از ترویج و تبلیغ این گونه اصول و مبادی جلوگیری نكرده بلكه تشویق می نمایند اگر چه سری باشد. ولی هر یك جدا جدا در مملكت خودشان از ترویج آن مسامحه بلكه ممانعت نموده پیوسته این مبادی حسنه را برای دیگران می خواهند. و به اصطلاح مشهور مرگ خوب است ولی برای همسایه مثلا در عین اینكه یك دسته ی صلح طلب را قومی سرا یا جهرا در مملكت دیگران تقویت می نمایند در همان حال دسته را و همان مبادی را در وطن خود جلوگیری می كنند كه ترویج نشود و ملت خودشان پابند آن نگردد و این معنی را من شخصا در برایتون لندن ارحال و مقال یك نفر تشخیص دادم. پس ابتدا عكس مرا با آن یك نفر انگلیسی كه با سگش حاضر است و دو نفر هم یكی ایرانی و دیگری خانم انگلیسی است در صحفه بعد مطالعه كنید آنگاه شرح را بخوانید.

همین است که برای تو شهر كوچكی است در كنار دریا كه از لندن تا آن شهر با خط آهن یك ساعت راه است و هوای آن بهتر از لندن و تا درجه ی محل ییلاقی بعضی از اهالی لندن است. یك خانم در آن شهر بود اسمش مسس نایت و تنها همان یك نفر اسم بهائی را شنیده بود و اظهار می نمود كه من طرفدار بهائیتم ولی بهائی غریبی بود كه دقیقه ی خواج از گردنش دور نشده و هیچ یكشنبه از كلیسا مهجور نمانده تبلیغ بهائیت را هم به عنوان مذهبی اجازه نمی داد

این خانم در 22 فوریه 1923 توسط مكتوبی ما را از لندن به منزل خود دعوت كرد و با آن مرد ایرانی (ضیاء الله) و مترجم خودم لطف الله حكیم یهودی برادر دكتر ارسطو در 24 فوریه دو و نیم بعدازظهر به دان صوب حركت نموده در منزل مسس نایت وارد شدیم.

آن شخص انگلیسی كه با سگ خود در عكس حاضر است و عكس مذكور لب دریا روز دوم ورود ما یعنی 25 فوریه گرفته شده دوست مسس نایت بود و به مهمانداری و پذیرائی ما مأمور شده بود. در همان محل كه عكس گرفته شده آن مرد به ما توصیه كرد كه شب در مجلسی كه مسس نایت مهیا می سازد تبلیغات مذهبی نكنید و تنها مبادی صلح و لزوم وحدت شرق و غرب را بیان كنید و هر چه می خواهید اترات (بهائی مومنت) یعنی تعالیم بهائیه را بیان كنید راجع به شرق بیان كنید كه چه تأثیراتی كرده زیرا ممالك ما از این گونه مبادی مستغنی است و شاید هم بگوش مأمورین دولت برسد و برای خانم خوب نباشد!

حال ما از شما خوانندگان می پرسیم از این توصیه ها چه می فهمید؟ آیا غیر از این می فهمید كه آن زن با دوستش و هر چند نفر دیگری هم كه در امثال آن بلاد و ممالك اظهار طرفداری از مرام بهائی و عنوان صلح جوئی و وحدت شرق و غرب بنمایند مبنی بر عقیده ی مذهبی نیست؟ و نه تنها عقیده ی مذهبی بلكه مبنی بر عقیده ی مسلكی هم نیست و فقط برای این است كه چند نفر هندی و ایرانی كه در آن گونه مجامع دعوت شده اند اغفال شده بگویند این مبادی در اروپا با هم رواج دارد و بالاخره با مثال این تبلیغات آشنا شده خدمات غیر مستقیمه را بدون وظیفه و اجر و مزد صورت دهند؟

نمی دانم چه حكایت است همین قدر می دانم عباس افندی در سفر اروپای خود بقدری اجحاف و مبالغه گفته و نشر داده كه انسان متحیر می شود بهائیان ایرانی تصور دارند كه واقعا او تبلیغ كرده و كسانی را به دین پدر خود در آورده در حالتی كه من برأی العین دیدم.

اولا - بهائیان انگلستان اشخاص ذیلند!

لیدی بلا مفیلد - مسس كروپر - مسس روز نبرك - ذمسس ژرژ - مسس هریك - مسس هیبیتل - مسس كلز امریكائی - مسس نایت - این چند نفر شد اینها جمعا هشت نفر شدند كه همه دختران هفتاد ساله ی زشت و یا زنان بیوه ی بی نام و نشانند - آیا مرد در میانشان نیست؟ چرا 1- مستر سیمسون كارگر زیر زمین 2- مستر هیموند كه باید مرده باشد زیرا خیلی پیر و مریض بود 3- دكتر اسلمونت اسكاتلندی كه عكس او را در جلد اول درج كردیم و او فقط اهل قلم بوده و بر اثر مقاصدی كتاب هم نوشته و شرح كتابش را در جلد اول اشاره كردیم و شنیدم او هم در این دو ساله مرده است. پس باید گفت دوم و سوم هم مستر سیمسون و اینك جمع می زنیم زن و مرد بهائی نما در آنجا نه نفر شدند در میان نه ملیون بلكه چهل ملیون جمعیت ثانیا همین نه نفر ابدا عنوان مذهبی به خود نمی دهند و امر بهائی را مسلكی می دانند كه او واگیر یا اقتباس از مسلك بعضی از اجتماعیون اروپا است و آن را برای شرق خوب و لازم می دانند نه مملكت خودشان بلكه اشاعه ی آن را در وطن خودشان چندان خوب نمی دانند ثالثا تبلیغات این مسلك را هم جایز نشمرده در دایره ی چند نفری خودشان محدود و مستور می دارند و صریحا می گویند اگر دولت بداند جلوگیری می كند! دیگر راست و دروغ این حرف را هم نفهمیدم ولی اینقدر فهمیدم كه مژرتو درپول را از خود می دانستند و شبی هم مرا میهمان كرد و چون گفتم چرا به مجالس بهائی نمی آئید گفت: من مأمور دولتم و نمی توانم در آن گونه مجالس حاضر شوم!

بله همین است که در شبی كه مهمانش بودم شرحی از فضائل شوقی افندی گفت ولی خیلی آهسته و با احتیاط از قبیل ول خرجی او و... در خاتمه این را هم از روی تعجب گفت «آیا همه ی بهائیان ایران او را قبول كردند؟»

خلاصه این که روحیات بهائیت در لندنی كه عباس افندی آن قدر اظهار خشنودی از آن كرده و همه جا گفته است و انگلستان روح دیانت هست و در فرانسه نیست در حالتی كه در فرانسه شخصی مانند مسیو دریفوس یهودی و زنش مسس بارنی دارد و قسمت عمده از مبادی صلح طلبی و زبان عمومی و امثال او داخل در شریعت بها كرده یعنی در مشورت و القاآت شریك و دخیل و بالاخره مشرع این قسمت از شریعت بهائی بوده اند ولی در لندن یك نفر مانند مسیو دریفوس هم ندارد و پوشیده نماند كه در منچستر هم یك همچو عده ی بهائی نما مثل لندن موجود است كه با آنها هم مفاوضاتی انجام داده و عسكهائی گرفته ایم ولی عجالة مجال ذكرش نیست و اگر جلد سومی تدوین شد به ذكر آنها هم خواهیم رسید [3] و بالاخره از این عده ی معدود كه در لندن و منچسترند گذشته دیگر در تمام خاك انگلیس حرفی از این مذهب نیست ولو به عنوان صلح جوئی باشد.

.......................

[1] خوبست آقایان بهائی مثل همه ی كلمات و ترهات بها كه هر یك را تعبیری می كنند این جمله را هم به (آیتی) تعبیر كنند و الا در لقب آواره هر تعبیری بشود بعید البها بر می گردد زیرا او خویش را آواره خوانده است.

[2] كشیشی این سخن را شنیده بی اختیار گفت تو... خورده ی كه امر كرده ی مرد كه به تو چه؟ مگر اختیار مردم یا توست؟ هر كه هر نوع می خواهد می كند یكی تجرد را می پسندد یكی علاقه ازدواج را الخ؟.

[3] در جلد سوم ایفا شده.

 





داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 20 شهریور 1392 توسط مهدی یاور