بهاء الله خدای بهاییت که مدعی الوهیت بود به مرض زحیر به دیار باقی شتافت و پس از او فرزندانش بر سر جانشینی اختلاف کردند و سرانجام عبدالبهاء قدرت را به نوه دختری آخرین بازمانده اغصان منتقل کرد که او هم ابتر شد و پیشگویی عبدالبهاء هم نافرجام ماند
یوم صعود بهاء الله

مقاله حاضر به مناسبت 7 خردادسالروز صعود(به درک واصل شدن) جناب بهاء الله و بررسی حوادثی که بعد از ایشان در بهاییت اتفاق افتاد میپردازد
میرزا حسینعلی  همان که مدعی الوهیت و خداوندی بود به سال ۱۳۰۹ ه.ق. در ۷۶ سالگی با مرض زحیر به دیار باقی شتافت . میرزا در ایام عمر خود چهار همسر اختیار کرد. نخستین زوجه‏ ی او، آسیه نام داشت که مادر عباس ملقب به غصن أعظم (بزرگترین پسر بهاء و نخستین جانشین وی) بود. آسیه که بهاء بدو «أم الکائنات»! لقب داد، همان زنی است که حسینعلی درباره ‏اش نوشته:  

اختصک لنفسه و اصطفاک بین الاماء لخدمته و جعلک معاشرة هیکله فی اللیالی و الایام [۱] .
یعنی: «(بهاء) تو را ویژه‏ ی خود کرد و از میان کنیزان برای خدمت خویش برگزید (!) و معاشر هیکل خود در شب‏ها و روزها قرار داد.»  

این زن، پسر دیگری نیز به نام «مهدی» آورد که از عباس کوچکتر بود و در جوانی روزی در عکا از روزنه ی بام بر زمین افتاد و وفات یافت [۲]  میرزا حسینعلی فورا دست به قلم برد و لوحی درباره ‏ی مهدی نازل نمود! و او را همچون اسماعیل پیامبر، و عیسی مسیح و امام حسین  ( علیهم ‏السلام ) قلمداد کرد چنان که نواده‏ اش شوقی افندی در کتاب «قرن بدیع» می‏نویسد:  
«در مناجاتی که از قلم أعلی (حسینعلی بهاء) در وصف آن غصن دوحه‏ ی بقا نازل شد، شهادت آن نفس مقدس را به مثابه‏ ی قربانی فرزند حضرت خلیل در سبیل رب جلیل و جانبازی حضرت روح بر صلیب، و شهادت حضرت سیدالشهداء در ارض طف (کربلا) شمرده ‏اند» [۳] .
آیا این امر، نهایت خودخواهی را نمی‏رساند که آدمی سقوط فرزندش را از بام منزل، به منزله‏ ی کار عظیم ابراهیم و پسرش (ع) شمارد؟ و یا آن را با جانبازی شگفت‏ آور سیدالشهداء (ع) مقایسه کند؟ همین خودپسندی‏ های بیش از اندازه موجب می‏شود که کسانی همچون باب و بهاء، خویشتن را برتر از ماسوی و متحد با ذات خدا می‏پندارند و به ادعای ربوبیت و الوهیت برمی‏خیزند.

دومین زوجه‏ ی بهاء، فاطمه نام داشت که میرزا حسینعلی او را «بی‏ بی» می‏خواند و بدو «مهد علیا» لقب داد. این زن نیز سه پسر آورد که بزرگتر از همه، میرزا محمد علی ملقب به «غصن أکبر» بود. و بهاء در «کتاب عهدی» یا وصیت نامه‏ ی خود، پس از عباس وی را به جانشینی برگزید. زن سوم بهاء، گوهر خانم کاشی نامیده می‏شد و زن چهارمش جمیله خانم، دختر خادم مسافرخانه ‏ای در عکا بود [۴] .
چند روز پس از مرگ بهاء، عباس همه‏ ی فرزندان پدر را گرد آورد و وصیت‏نامه‏ ی او را برخواند که در آنها تصریح شده بود:  
قد اصطفینا الأکبر بعد الأعظم أمرا من لدن علیم خبیر [۵] .
یعنی: «همانا غصن اکبر (محمد علی) را پس از غصن اعظم (عباس) برگزیدیم، فرمانی از نزد خداوند دانا و آگاه است»!  

این موضوع را همه‏ ی بهائیان پذیرفته‏ اند و کمترین تردیدی در آن وجود ندارد. اما با کمال شگفتی ملاحظه می‏کنیم که این دو برادر، پس از مدت کوتاهی به سختی با یکدیگر به دشمنی برخاستند تا آنجا که هر کدام دیگری را تکفیر نمودند! با این که حسینعلی بهاء، به قول خودش از سوی خدای علیم و خبیر آن دو را به جانشینی خود برگزیده بود، آیا ممکن است خداوند دانا و آگاه دو تن را برای ترویج دین و سرپرستی بندگانش انتخاب کند و هر کدام از آن دو، دیگری را کافر و ناقض و فاسق بشمارد؟ [۶] .  

این امر روشن، به خوبی نشان می‏دهد که بهایی‏گری، آیینی ساخته و پرداخته‏ ی حسینعلی مازندرانی است و با وحی الهی و فرمان خدایی کمترین پیوندی ندارد. در اینجا نمونه‏ ای از دشمنی این دو برادر را از خلال سخنان عباس افندی به نظر خوانندگان ارجمند می‏رسانیم. مازندرانی در کتاب «أسرار الآثار» از قول عباس افندی نامه‏ ای را بدین مضمون گزارش می‏کند.
«ای دوستان حقیقی، امروز شهرت یافته و از نفوس موثوق شنیده شد که أخوی، میرزا محمد علی غیر از این که محرک لایحه‏ ی مفتریات بوده بلکه تقریری داده که حضرت بهاءالله طریقتی موافق شرع أنور داشتند ولی عباس افندی تغییر و تبدیل داده و مخالفت شریعت کرده و ما به هیچ وجه با او نیستیم و از او بیزاریم و همچنین شنیده شد أخوی مذکور بعضی نوشته ‏ها اختراع نموده و نسبت به من داده و سرا به این و آن نشان می‏دهد» [۷] .  

باری، عباس افندی به جای آن که پس از خود «ولایت امر» را به برادرش محمد علی سپارد، به نواده‏ ی دختری خود «شوقی» واگذاشت و او را «ولی أمر الله» و «مرجع کل بهائیان» شمرد و در کتاب «مفاوضات» و نیز در مکاتیب خود تصریح نمود که پس از شوقی، فرزندان او به مقام وصایت و ریاست بیت العدل نائل می‏شوند و روی هم رفته «بیست و چهار وصی» در آیین بهایی به ظهور خواهند رسید در حالی که خبر نداشت، شوقی «عقیم» است و فرزندی از او به جای نخواهد ماند! و خدا او را ابتر میکند تا پیشگویی عباس افندی نافرجام شود ...!

در «مفاوضات» می‏نویسد:  
«در هر دوری أوصیاء و أصفیاء دوازده نفر بودند. در ایام حضرت موسی دوازده نقیب رؤسای اسباط بودند و در أیام حضرت مسیح دوازده حواری بودند و در ایام حضرت محمد دوازده امام بودند ولکن در این ظهور أعظم، بیست و چهار نفر هستند دو برابر جمیع، زیرا عظمت این ظهور چنین اقتضاء نماید» [۸] .  
و نیز در «مکاتیب» خود می‏نویسد:  
«ای یاران مهربان بعد از مفقودی این مظلوم باید اغصان و افنان سدره‏ ی مبارکه و ایادی امر الله و احبای جمال ابهی توجه به فرع دو سدره که از دو شجره‏ ی مقدسه‏ ی مبارکه انبات شده و از اقتران دو دوحه‏ ی مبارکه به وجود آمده یعنی شوقی افندی نمایند زیرا آیت الله و غصن ممتاز و ولی امر الله و مرجع جمیع اغصان و افنان و ایادی امر الله و احباء الله است و مبین آیات الله و من بعده بکرا بعد بکر یعنی در سلاله‏ ی او» [۹] .  

از همه‏ ی آنچه گفتیم بدین نتیجه دست می‏ یابیم که بهایی‏ت «باطلی چهار آتشه» است!

*علی محمد باب از راه باطل خود را باب امام، امام قائم، و رب أعلی پنداشت و یحیی ازل را به جانشینی گماشت.

*حسینعلی بهاء پس از آن که مدت‏ها ولایت برادر را پذیرفته بود، او را انکار نمود و ادعای باطل مظهریت خداوند و مقام اعلای الوهیت کرد.

*عباس افندی نیز که قرار بود جانشینی بهاء را به برادرش محمد علی واگذارد، برادر را تکفیر نمود و وصایت را به شوقی سپرد.

*شوقی افندی هم عقیم و أبتر جان سپرد و بر وجود بیست و دو وصی دیگر از سلاله‏ ی خود خط بطلان کشید!  

آیا بهائیان با وجدان و اندیشمند با ملاحظه‏ ی این همه باطل گویی و تناقض، بیدار نمی‏شوند و به آغوش اسلام پاک و قرآن تابناک (نه خرافات فرقه ‏های دور از قرآن) بازنمی‏گردند ؟  

یک سوال اساسی از محضر بهاییان:  آیا مگر نه اینکه بهاء الله ادعای الوهیت نمود پس خدای چگونه تواند مُرد و زایل شد ...!

 

 

 

پی نوشت :

[۱] کتاب «حضرت بهاءالله» تألیف محمد علی فیضی، ص ۲۳۷.
[۲] شوقی در صفحه‏ ی ۳۰۱ از کتاب «قرن بدیع» می‏نویسد: «از ثقبه ‏ای که جهت روشنایی حجره‏ ی زیرین تعبیه شده بود، به زیر افتاد...».
[۳] کتاب «قرن بدیع»، ص ۳۰۲.
[۴] به کتاب «رهبران و رهروان» ج ۲، ص ۵۳۲ و ۵۳۴ و کتب دیگری که مبلغان بهایی درباره‏ی زندگینامه‏ ی میرزا حسینعلی نوشته‏ اند رجوع شود.
[۵] ادعیه‏ ی محجوب، ص ۴۱۰، چاپ مصر ۱۳۳۹ ه.ق. (بمعرفة شیخ فرج‏الله زکی الکردی).
[۶] شگفتا! که حسینعلی بهاء از نزاع فرزندان خود پس از مرگش خبر نداشت و کینه‏ های پنهان درون خانه‏ اش را نمی‏ شناخت، آن وقت درباره ‏ی آینده‏ ی فلان پادشاه و فلان امپراتور آیه نازل می‏نمود! که چون به من ایمان نیاورد سلطنتش از بین می‏رود (و کدام پادشاه است که سلطنتش پایدار ماند و از میان نرود؟!) جالب آن است که عبدالبهاء گفته است: «ما غیب‏ دان نیستیم لا یعلم الغیب الا هو ولی انسان عاقل می‏تواند بعضی مطالب را استنباط کند» (رحیق مختوم، تألیف اشراق خاوری، ج ۲، ص ۱۲۹. از انتشارات مؤسسه ‏ی ملی مطبوعات امری، سال ۱۳۱ بدیع). با این همه بهائیان، سخنان میرزا حسینعلی را درباره‏ ی پادشاهان، دلیل بر آگاهی وی از غیب می‏شمارند!.
[۷] أسرار الآثار (ر - ق)، ص ۳۵۶.
[۸] مفاوضات، اثر عباس عبدالبهاء، ص ۴۵ و ۴۶، چاپ لیدن، سال ۱۹۰۸ م.
[۹] نک: کتاب «رهبران و رهروان» اسدالله مازندرانی، ج ۲، ص ۵۵۷ و ۵۵۸، انتشارات مؤسسه‏ ی ملی مطبوعات امری، ۱۳۲ بدیع.


منبع :پایگاه جامع فرق ادیان و مذاهب





طبقه بندی: تشکیلات در بهاییت،  معرفی بهاییت،  تاریخ بهاییت، 
برچسب ها: بهاییت، بهاءالله، حسینعلی نوری، عباس افندی، عبدالبهاء، شوقی افندی، اغصان، افنان، عصن اعظم، غصن اکبر، محمدعلی افندی، یوم صعود بهاءالله،
داغ کن: داغ کن - کلوب دات کام
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 7 خرداد 1392 توسط antibahai